خانه / خاطرات ما

خاطرات ما

به پسرم ، ویهان

شمع حیاتم؛ کوچک بیگناه ربوده ی نامردان ، نامت را از سردار دیلمیان گرفتم ، عصاره روحم، در روزگارى که سیاهى خریدار دارد عجیب؛ و تاریکى چنان به سنگ خارا اطمینان داده که به خاطر گُندگى بی‌قواره‌اش مقابل یاقوت نعره بکشد؛ شمع روشن کردن؛ و شمع روشن نگاه داشتن، بزرگترین …

ادامه مطلب

انشاي پاييزي

امروز داشتم از خاطرات پاييز گذر ميكردم ياد اين موضوع انشا افتادم ????فصل پاييز را توصيف كنيد ????همينطور به سمت پنجره ي غبار گرفته نگاه ميگردم برگ هاي پاييزي خوشرنگ ،باد سوزناك كه ميوزيد صداي خش خش برگ ها، غم دوري ازبازي ها و شاديهاي فصل گرم، ناگهان اسمان تيره و …

ادامه مطلب

نامه های دوست داشتنی

هیچوقت برای ابراز دوست داشتن دیر نیست هر کسی را دوست دارید ابراز کنید و به او بگویید دوستش دارید   خاطره ای از کلاس چهارم مدرسه ی سما به یادم آمد که برایتان بازگو کنم کلاس مثل همیشه پر انرژی و رقابت بود همه ی بچه ها را به یک اندازه …

ادامه مطلب

نوت برداری سرعتی

خاطره بی نظیر  کلاس چهارم ۲ مدرسه ی امید   روز یکشنبه بود که با کلاس چهارم ۲ درس داشتم آن روز قرار بود ستاره های بچه ها را  با توجه به کار در کلاس هایشان جلوی اسم هایشان بچسبانم اصلا حواسم نبود که بچه ها برای گرفتن جایزه و ستاره …

ادامه مطلب

کنترل تلویزیون

آنروز قرار بود بچه ها برایم از خودشان و معلم تشبیه بسازند و در قالب نامه ای به من بدهند درس ادبیات ما تشبیه بود که هر یک از بچه ها مرا تشبیه به گل درخت و امثال آن کرده بودند در بین  دانش آموزانم این نامه به دستم رسید …

ادامه مطلب

عیدی

نزدیک عید بود بچه ها هر کدام در مورد عید خاطره ای داشتند و بخصوص اینکه برنامه ی انشای ما نیز عیدی و عید دیدنی بود در بین تمام بچه ها که صحبت از عیدی گرفتن شد  یکی از دانش آموزان با محبتم بلند گفت خانم !! یک سوال ؟  …

ادامه مطلب

دستمزد من !

امروز داشتم خاطراتم رو مروز ميكردم و در يكجا از روزنامه ي قديمي مطلب جالبي به چشمم خورد كه بد نديدم در خاطرات ما بنويسم و ادبيات ما را به اين مطلب كامل كنم راستش براي هر شغلي توي جامعه ارزش قائل بودم ولي براي پزشك ها حرمت خاصي قائلم …

ادامه مطلب

معلم مثل مادر

هر روز که از مدرسه و کلاس میگذشت علاقه ی بچه ها به کلاس  منصوری  زنگ ادبیات ما بیشترو بیشتر میشد در بین دانش آموزانم دانش آموزی داشتم که به درس هایش زیاد نمیرسید وکمی ضعیف بود. برای یادگیری او تمام تلاشم را کردم و بالاخره جواب داد برای اینکه همیشه …

ادامه مطلب

بچگی هایمان

کلاس را برای نوشتن موضوعی که بچه ها برای نوشتن انتخاب میکردند آماده کرده بودم  برای بچه ها از بچگی هایشان ثجبت کردم و گذر زمان  دانش آموزانم غرق در افکار کودکانه بودند که :  یکی از بچه ها بلند شد و گفت :((خانم ما الان فکر میکنیم که خیلی …

ادامه مطلب

معلم . دریا . خدا

روز یکشنبه بود و خواندن انشا های بچه ها  موضوع انشا مبحث توصیفث بود که از معلم یا دریا و یا خدا باید مینوشتند . یکی از بچه ها ابتکار جالبی کرده بود که برایم خاطرهای ماند و هر وقت آن را میبینم به کار انشا و موضوعات کلاسی بیشتر …

ادامه مطلب