خانه / خاطرات ما / به پسرم ، ویهان
Silhouette of a young mother lovingly holding hands with her happy little child outside in front of a sunset in the sky.

به پسرم ، ویهان

شمع حیاتم؛
کوچک بیگناه
ربوده ی نامردان ،
نامت را از سردار دیلمیان گرفتم ،
عصاره روحم،
در روزگارى که سیاهى خریدار دارد عجیب؛
و تاریکى چنان به سنگ خارا اطمینان داده که به خاطر گُندگى بی‌قواره‌اش مقابل یاقوت نعره بکشد؛
شمع روشن کردن؛
و شمع روشن نگاه داشتن،
بزرگترین حماسه است ! تو همچون نامت ،نیک، بدرخش زیرا که در تو بدی نیست هنگامه ای که عصاره ی جانم را به تو دادم به وجودت افتخار کردم
پسرم مادری داری که مردانگی را از پدرش آموخته و تو شیر مرد
من خواهی شد،حتی اگر .
تندبادها مرا از تو دور کنند مادر و خدایی داری که آفرینش را خوب میدانند ونمیگذاریم همین سوسوى امید را در توخاموش کنند؛
راهزنان سفله به تجارت روح انسان‌ها مشغولند و جماعت حقیر خرسندند به فوتى که به شمع امید انسان روا کرده‌اند؛
تو نور دیده‌ام؛
“شمع” را روشن نگاه دار؛
همانگونه که مادرت به امید شیر مردش نامت را * *ویهان * نهاد؛
نور را به تاریکى بیفکن،
و فریادى لرزه‌برافکن باش
از نیکان روزگار وهمچون نیاکان من باش! و بدان مادری داری که مردانگی اش را از مصطفی آموخته ، درگذر زمان همانطور که قد میکشی و نیک مردی میشوی،از نامردان درس بگیر و هرگز خام خودشیفتگی آنها مشو ! به عصاره وجودت و نور هستی بخش الهی تکیه کن که هر روز در تو طلوع خواهد کرد .
قوی مرد باش !که وقتى مردمان در سکوت از ترس در تاریکی چمباتمه زده‌اند،نور” ویهان “باش…
مادرت: مرجان

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ
وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ

درباره مرجان منصوری

مطلب مشابه را بخوانید

انشاي پاييزي

امروز داشتم از خاطرات پاييز گذر ميكردم ياد اين موضوع انشا افتادم ????فصل پاييز را …